دنیا دنیاست
این همه نیرو بر انسان
ما چکار کنیم
واقعا نمیدونیم
در عرصه
دنیا دنیاست
این همه نیرو بر انسان
ما چکار کنیم
واقعا نمیدونیم
در عرصه
الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه
که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم
به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن
چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم
چی بگم
افتان وخیزان میشویم
گاه موج ارام وارام باور ارام وخود هم ارام
ولی انگاه طوفان خیزان میزند نه
میزنیم به خود ودیوار وشهر دشت
ول کن بابا چته
در بیا
از این قفس
قفس داریم
شاید م چندین قفس
ببر وبشکن همه را
زود باش در بیا
ا دیگه
چند باره دارم میگم
قفس چوبین میشکنن
براحتی
ظاهرا ما خیلی وقته اشتباه رفتیم
مسیر جایی دیگه هستش
وگرنه الان ابادی مشخص بود
انگار که در یک کویری هستیم که بنی بشر صدا مون نمیشنوه
وقتی جر وفشار اینقده باشه
دنیا دیگه اینگونه هستش
چی بگیم شاید همه چیز دروغ باشه
وراست جایی دیگه باشه
شاید راست هم دروغ باشه ودروغ هم راست باشه
کدومشون درسته
راست دروغه
یا دروغ ها راستن
چیکار کنیم
ولا
بزنیم توسر نه
از امید سهراب شد ناامید
رستم از اردوگاه سهراب به لشکر ایران بر می گردد و در پاسخ به گیو (داماد رستم) که از سهراب می پرسد می گوید:
ز توران و ایران نماند به کس
تو گویی که سام سوارست و بس
فردا صبح سهراب، هجیر پسر گودرز پهلوان ایرانی را که اسیر اوست به بالای بلندی می برد. اردوگاه ایران را به او نشان می دهد و از او می خواهد که پهلوانان ایران را به او معرفی کند. هجیر هرکسی را که سهراب نشان می دهد معرفی می کند تا اینکه سهراب خیمه سبزی را که جای رستم بود نشان می دهد و می پرسد او کیست:
نه مردست از ایران به بالای اوی
نه بینم همی اسپ همتای اوی
هجیر با خود فکر می کند اگر بگویم که او رستم است سهراب قصد کشتن او را می کند و اگر رستم کشته شود همه ایران ویران می شود چرا که رستم پشت و پناه ایران است و چو ایران نباشد تن من مباد
هچیر به دروغ می گوید او را نمی شناسم اما شنیده ام که یک پهلوان چینی تازگی ها پیش کاووس شاه ایران آمده. شاید او همان پهلوان چینی باشد. من مدت ها از ایران دور بودم و از اتفاقات جدید بی خبرم. سهراب نام تک تک پهلوانان ایران را از هجیر پرسید اما نامی از رستم نمی شنود:
غمی گشت سهراب را دل ازان
که جایی ز رستم نیامد نشان
دوباره به آن خیمه سبز و پهلوان تنومندی که در آن بود اشاره کرد و پرسید نام این پهلوان که از همه سر است چیست؟ اما هجیرگفت که او را نمی شناسد. سهرا ب ناراحت شد و گفت تو نام همه را بردی اما از رستم چیزی نگفتی:
بدو گفت سهراب کاین نیست داد
ز رستم نکردی سخن هیچ یاد
کسی کاو بود پهلوان جهان
میان سپه در نماند نهان
مگر می شود کاووس همه پهلوانان را بیاورد اما رستم را که جهان پهلوان ایران است به جنگ نیاورد؟ هجیر گفت: شاید تو آنقدر برای کاووس مهم نبودی که رستم را برای جنگ با تو فرا بخواند. تو توان نبرد با رستم را نداری
کسی را که رستم بود هم نبرد
سرش ز آسمان اندر آید به گرد
همی پیلتن را نخواهی شکست
همانا که آسان نیاید به دست
سهراب از اینکه پدرش رستم را پیدا نکرد اندوهگین می شود و به لشکر ایران حمله می کند. همه سپاه ایران مثل شکاری که از شیر می گریزد از پیش سهراب فرار می کنند کاووس شاه غمگین می شود و می گوید یک نفر به رستم پیام ببرد که هیچ کس جز تو حریف این مرد جوان نیست. رستم "بفرمود تا رخش را زین کنند" و به پیش سهراب آمد و به او گفت بیا از لشکر کناره بگیریم و یک گوشه با هم بجنگیم. سهراب به رستم گفت تو بالا بلندی و پهلوانی اما سن و سالت زیاد شده و "ترا خود به یک مشت من پای نیست" . رستم گفت نرم باش جوان و نرم تر صحبت کن. من در هیچ جنگی شکست نخورده ام اما دلم برای تو می سورد و دلم نمی خواهد جوانی با این قد و قامت و برز و یال کشته شود.
همی رحمت آرد به تو بر دلم
نخواهم که جانت ز تن بگسلم
با این حرف، محبت رستم در دل سهراب جای می گیرد: "بجنبید سهراب را دل بدوی" و می گوید سوالی از تو می پرسم راستش را به من بگو "من ایدون گمانم که تو رستمی" اما رستم که عادت نداشته در جنگ ها خود را معرفی کند "چنین داد پاسخ که رستم نیم" و
از امید سهراب شد ناامید
برو تیره شد روی روز سپید
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر
احساس آدم بی خانمانی را دارم که سالها در یک مکان زندگی کرده و حالا شهرداری خانه او را خراب کرده و هر شب جایی میخوابد (با این افتضاح پرشین بلاگ و نابهسامانی تلگرام).
بعد از کتاب موراکامی کتاب بعدی را که روی میزم در صف انتظار بود، برداشتم: مسخ ("The Metamorphosis") نوشته فرانتس کافکا، نویسنده آلمانی زبان. داستان کوتاهی است؛ آنقدر که میتوان سر یک جلسه امتحان آن را تمام کرد، اما پس لرزه های آن مدت ها ذهن خواننده را به خود مشغول میکند.
داستان، درباره کارمند بازاریاب سیاری است که به شهرستانها میرود و خانوادهای که او صادقانه برای رفاه آنها تلاش میکند: پدری ورشکسته، مادری بیمار و خواهری ۱۷ ساله که لباسهای قشنگ میپوشد. یک روز صبح شخصیت اصلی داستان (گریگور) بیدار میشود و به تدریح متوجه میشود که مسخ شده (به حشرهای غول پیکر و چندش آور تبدیل شده).
آنچه در ادامه داستان میبینیم تغییر یک باره رفتار خانواده او پس از این اتفاق است که به کار و تلاش برای زندگی بر میگردند اما نسبت به گریگور از عاطفه خالی میشوند. آدمهایی که تا دیروز طفیلی بودند و تمام حقوق گریگور را میبلعیدند حالا هر کدام سر کاری میروند و پول در میآورند اما گریگور را مزاحمی میبینند که یک اتاق خانه را اشغال کرده و سربار آنهاست. تا اینکه یک روز گریگورِ مسخ شده میمیرد و افراد خانواده برای اولین بار به گردش میروند و از زیبایی یک روز آفتابی لذت میبرند.
داستان مسخ در سال ۱۹۱۵ نوشته شده یعنی نزدیک به ۱۰۰ سال قبل. فارغ از شخصیت و زندگی خود نویسنده، کافکا، که بسیار نکته ها دارد، داستان کوتاه او که برخی آن را بهترین داستان به زبان آلمانی میدانند، حرف های زیادی برای گفتن دارد. به نظر من گریگور در ظاهر مسخ شده اما عواطف انسانی او هیچ تغییری نکرده، او همچنان در فکر خواهرش هست که او را به مدرسه موسیقی و کلاس ویالون بفرستد و مراقب است که جلوی چشم مادر و خواهرش آفتابی نشود تا ظاهر چندش آورش آنها را نترساند، مثلا به زیر کاناپه میخزد یا ۴ ساعت زمان صرف میکند که ملافهای بر روی خود بیندازد...
بر عکس، این خانواده گریگور هستند که مسخ شدهاند و تهی از عواطف انسانی. حتی مادر او به زودی فراموش میکند که گریگور فرزند اوست و برای درمانش هیچ اقدامی نمیکند، مثلا هیچ وقت پزشکی به بالین گریگور نمیآورند، یا به تدریج غذایی برایش تهیه نمیکنند، یا پس از مدتی دیگر اتاقش را تمیز نمیکنند، ...
برداشت دیگرم این است که کافکا زندگی مدرن و غرق شدن در کار را به چالش میکشد که به تدریج آدمها را از عاطفه تهی میکند. واقعیتی که در تهران هم زیاد میبینم.
https://beheshtedel.blogfa.com/1396/10
به آواز باد گوش بسپار
امروز خواندن کتاب موراکامی را تمام کردم.
کتاب معلق و ناتمامی بود درباره آدمهای معلق و ناتمام. رابطه هایی که ناگهان قطع می شوند. آدم هایی که ناگهان ناپدید می شوند و بعد زندگی بدون آنها به روال عادی خود ادامه می دهد، انگار که برگی از درختی افتاده باشد
آدمهایی که می میرند یا ناپدید می شوند و به زودی از خاطر می روند
نوعی بیوفایی در داستان جاری است و گم گشتگی. آدمهایی هستند که شاید درک عمیقی از زندگی داشته باشند امادر شتاب زندگی کم می شوند و به فراموشی روی می آورند در کنج میخانه ای تاریک.
داستان قرار نیست حاذبه زیادی داشته باشد . طولانی نیست و فصل هایش بسیار کوتاه و شتابزده هستند کاهی نصف صفحه.
روی هم رفته کتاب تلخ و غمناکی بود.
یک ساعت تا باران
داستان کوتاهی دارم به اسم یک ساعت تا باران که اولین داستانی است که نوشته ام. اگر اشتباه نکنم باید آن را اسفند سال 1376 نوشته باشم. داستان این گونه شروع می شود:
از بس باران نیامده تا تکه ابری در آسمان پیدا می شد همه مردم چترهایشان را بیرون می آوردند. عده ای بارانی می پوشیدند. حتی بعضی یقه ی بارانی شان را بالا می کشیدند ...
حالا شده حکایت این روزهای خشک و بی باران ما. دی ماه هم به نیمه رسید و برف که نبارید هیچ، جز چند قطره باران چیزی از سخاوت ابرها نصیب ما نشد. یادم هست نوجوان که بودم وقتی باران نمی بارید در مساجد بعد از نماز دعا می کردند که خداوند رحمتش را نازل کند، حتی گاهی نماز باران می خواندند. در تاریخ نماز باران امام رضا(ع) معروف است و در عصر معاصر نماز باران آیت الله خوانساری. نماز باران آدابی دارد:
... و نیز مستحب است این که نماز را بعد از گرفتن سه روز روزه بخوانند، یعنی امام امر کند مردم را که سه روز روزه بگیرند وآنگاه به صحرا روند برای نماز ... منبر را با خود به صحرا ببرند، مؤذنها همراه مردم باشند، پیران و کودکان و چهارپایان را هم با خود ببرند،
انگار یادمان رفته که خداست که باران را نازل می کند. این روزها نه کسی دعایی میخواند، نه نماز بارانی.
پی نوشت:
تلگرام که از کار افتاده، بدجوری احساس بی خبری از دوستانم می کنم. قبل تر آدم تلفن را بر می داشت و زنگ می زد و احوالی می پرسید. حالا این شبکه های مجازی بدجوری آدم را تنبل کرده اند. البته یک عده هم هستند که شماره ای از آنها نداری یا ارتباط تان در حد تلفن نیست ولی بالاخره آدم است دیگر. دلتنگ دوستانش می شود. از خدا سلامتی همه شما را خواهانم و بارش باران رحمت الهی بر سراپای شما.
**************************************************
پسا زلزله
چهارشنبه که از دانشگاه برگشتم هوس فیلم دیدن کرده بودم. روز شلوغی داشتم عصر در اوج آلودگی هوا رفته بودم مرکز شهر که برای آزمایشگاهم وسیله بخرم. دلار گران شده و اگر نمیرفتم ۱۰٪ همه چیز را گرانتر میکردند. حساب و کتاب ها و تست وسایل طول کشید طوری که به بچه ها خبر دادم جلسه حافظ خوانی را نیم ساعت دیرتر شروع میکنیم.
جلسه این هفته شلوغ تر از همیشه بود باید از تاثیر حرف های جشن یلدا باشد. من هم ترتیب غزل های خواجه را به هم زدم و برای این هفته غزل نابی انتخاب کردم
دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان کرد ...
به این بیت که رسیدیم:
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست
حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
حرف های دیگری زدیم خارج از چهارچوب آجرهای سرخ.
شب همسرم که از کار خانه و دانشگاه فارغ شد با هم صحبت کردیم چه فیلمی ببینیم. از میان فیلم هایی که در خانه داشتیم، قرار شد نفس ساخته نرگس آببار را ببینیم. به تماشای این فیلم خوش ساخت نشستیم. ساعت ۱۱:۲۷ دقیقه شب بود که زمین لرزید. بچه ها هر دو خواب بودند. چند لحظه گیج و منگ بودم. لباس هایم را پوشیدم. بچه ها را لای پتو پیچیدم و آمدیم توی کوچه. همه مردم ریخته بودند بیرون. یک عده سوار ماشین شان شدند و راه افتادند، به کجا؟ کسی نمی دانست.
زلزله این خوبی را داشت که همسایه طبقه بالا را بعد از مدت ها ببینم! مسوولان گفته بودند امشب را هشیار باشید و دست کم یکی از افراد خانه بیدار بماند. ما رفتیم توی ماشین. ماشین راکنار خیابان پارک کردیم. بچه ها را دوباره خواباندیم و تا نزدیک سپیده دم در ماشین ماندیم. این زلزله سیلی محکمی بود که برای چند لحظه از خواب بیدار شویم. از حکمت خداست که کسی خبر ندارد پیمانهاش کی و کجا پر می شود. مولا فرمود در کار دنیا چنان باش که گویی همیشه زنده خواهی ماند و در کار آخرت چنان که گویی فردا خواهی مرد. ما فقط قسمت اول فرمایش مولا را عمل میکنیم.
شب یلدا دو نفر از دوستان خوب سالهای کانادا که حالا ساکن کالیفرنیا هستند به خانه ما آمدند. فرصت خوبی بودکه دور هم استرس های شب گذشته را فراموش کنیم.
امروز هم که کریسمس بود و چهارم دی ماه و برگ دیگری از سالهای عمر من ورق خورد. صبح چهار تا از دانشجوها با کیک و شمع غافلگیرم کردند. ظهر، مومن، رفیق سابق واترآباد که سفر خاطره انگیز بر ساحل اقبانوس آرام، سال 2006، در همراهی او رخ داد به دانشگاه آمد و ساعتی با هم بودیم. از مایکروسافت به اوبر رفته و مدیر قسمتی از آنجا شده. ایده هایی داشت که جذاب بودند من اما هوش و حواسم به آسمان بود که بعد از مدت ها ابری شده و قطره ای از سخاوت ابرها روی زمین نشسته بود
کشت زار ما تهی ماند از سخاوت های ابر
حجم بی برگی به هامون می کشاند عمر را
حالا البته کمی دلم گرفته . نمیدانم چرا؟ هفته آخر ترم است و فشار چند برابر، من اما اصلا حوصله درس و بحث را ندارم. دلم خلوتی میخواهد و قدم زدنی که روزگار از من دریغ میکند.آمدهام به کافه پونک که بنویسم و بنوشم و بخوانم. این روزها کتابی از موراکامی را میخوانم به نام به آواز باد گوش بسپار که اولین رمان موراکامی است و هم سن من است. حکایت آدمهایی است که در شتاب روزها له شده اند. فرصتی باشد از او و کتابش بیشتر خواهم نوشت.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی ۱۳۹۶ساعت 13:6 تو
- خواجه بزرگ، وزیر اعظم سلطان مسعود بود. حسنک، وزیر سلطان محمود پدر مسعود بود که بعد از مرگ او جانب محمد دیگر پسر محمود را گرفت و مسعود به کینهای که داشت او را کشت به بهانه اسماعیلی (قرمطی) بودن.
نیمی سمند سرکش و نیمی کبوترم
تا در کــدام پنجــره باشی برابرم
این شعرها که از قفس سینه می جهد
پیوند کوچکی است به دنیای دیگرم
سرشارم از هوای رهیدن شبیه کاه
وین تـاج کهـــربایی تقدیــر بـر سرم
پیداست لا به لای کتاب دلم هنوز
گلبـرگهای خشک غزلهای پرپرم...
تلخترین صحنههای تاریخ بیهقی آنجاست که بوسهل زوزنی، حسنک وزیر را پیش از اعدامش دشنام میدهد و او را «سگ قرمطی که بر دار خواهند کرد» میخواند. حسنک پاسخی میدهد که اوج مظلومیّت خودش و نهایت ناجوانمردی بوسهل را در صفحه تاریخ ثبت میکند:
« حسنک گفت: سگ ندانم که بوده است، خاندان من و آنچه مرا بوده است، از آلت و حشمت و نعمت، جهانیان دانند. جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کار آدمی مرگ است. اگر امروز اجل رسیده است، کس باز نتواند داشت، که بر دار کشند یا جز دار که بزرگتر از حسینِ علی نیام. این خواجه که مرا این میگوید، مرا شعر گفته است و بر درِ سرای من ایستاده است، امّا حدیث قرمطی، به ازین باید، که او را باز داشتند بدین تهمت، نه مرا و این معروف است. من چنین چیزها ندانم»
این حکایت مرا به یاد نویسندگان و شاعرانی میاندازد که در زمان حیات جلال آلاحمد، افتخار میکردند به آشنایی با او و پس از مرگ او را به ارادت مرثیهها گفتند و نوشتند، امّا در سالهای پس از انقلاب ناگهان، به دلیل اختلافات ایدئولوژیک او را دشنامها دادند و او را مقصّر خوب و بد همه چیز شمردند و برخی از آنها نام این شیرآهنکوه مرد را از پیشانی سرودههایشان زدودند و حتّی منکر اندک ارادتی به او شدند. توگویی که هرگز او را نمیشناختهاند یا از آغاز با او مخالف بودهاند!
اینک سالهاست که جلال به درگاه ربّ جلیل شتافته است و نیز برخی از آنها نیز که در دوران حیات و ممات بر در درگاه او ایستادند و او را مدح و مرثیه گفتند و بعدها نام او را از پیشانی سرودههایشان زدوند نیز سالهاست که درگذشتهاند و ما نیز، دیر یا زود به آنان خواهیم پیوست. رَحِم الله معاشرَ الماضین!
چیزی که قابل انکار نیست این است که انبوه درودها نه میتواند نااهلی را در صدر بنشاند و نه موج دشنامها میتواند نام اهلی را از دفتر روزگار بزداید و دشنامها و درودها، خیلی زود، همچون گویندگان آنها، به فراموشی سپرده خواهد شد. براین اساس، گمان نمیکنم هرگز تاریخ بتواند آلاحمد و تاثیر او را بر اندیشه سیاسی و ادبیّات معاصر، چون آلت و حشمت و نعمت حسنک وزیر، در اوج دشنامها از یاد ببرد؛ امّا کسانی که آلاحمد را به دلیل اختلاف فکری و ناخرسندی از پیشنهاد سیاسی او اینچنین مورد شماتت و دشنام قرار دادهاند، باید این پرسش را به تاریخ پاسخ بدهند که اگر جامعه ایرانی، به جای پاسخ مثبت دادن به پیشنهاد امثال آلاحمد و شریعتی، به پیشنهاد سیاسی آنان پاسخ مثبت داده بود و ما در کشورمان، به جای آنچه رخ داد، شاهد یک تحوّل کمونیستی بودیم، امروز ما در کجای تاریخ ایستاده بودیم؟!
گمان نمیکنم کسی در این واقعیّت تاریخی تردیدی داشته باشد که اغلب موافقان دیروز و مخالفان امروز آلاحمد، اگرچه گذشتهها را فراموش کرده و بهظاهر از اندیشههای دمکراتیک و لیبرال سخن میگویند، در آن سالها گرایش چپ داشتند و آرزو میکردند که نظامی از جنس شوروی سابق بر ایران حاکم شود!
https://www.alef.ir/news/3961213122.html?show=text
امروز پنج شنبه 19 شهریور ماهست405
اونروز رایان میزمطاله خرید وگذاشت توی اتاق منتظریم صندلی هم تهیه بشه
مادر اون روز با روح اله قم رفتن رایان وراستین که کوهدشت بودن منم رفتم وبچه ها رو اوردم خانم ترمیم ابرو انجام داده بود بله دیگه داستان خانم هاست
روغن حیوانی زحمت کشده بودن
بچه ها امروز صحبت ازحمله به حوثی های یمن میکردن که میگفتن درحال عقب نشینی هستن نمیدونم راست ودروغش تا چه اندازه است مقایسه میکردن با جریان سوریه
گرانی ها اذیت کننده است
چند روز پیش بنزین نرخ شد لیتری ده هزار تومن
طلا گرمی بیست وسه میلیون شده واقعا در این کشور چه خبره
اوضاع متلاطمی هست برخرود با فساد ورانت داخلی ضعیف هست اونرو بانک بودم
طرف اومده بود وام بگیره گفتن چون رتبه اعتباری اش پایینه با ضامن هم نمیشه بهش پرداخت کرد
این چه معادله ای که برخی ها بصرف این که وضعشون بهتره 1000 میلیارد وام میگیرن
اقای پزشکیان رییس جمهور حرف از عدالت علی ونهج البلاغه درسته ولی شما بایستی مرام اجرایی امام علی رو اجرا کنی نه اینکه گفتن نهج البلاغه هرچند پزشکیان ادم سلیم النفسی هست ولی
در تدبیر گری تدابیر جدید می طلبد