پنجشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۵ - 9:53 - با امید -
احساس آدم بی خانمانی را دارم که سالها در یک مکان زندگی کرده و حالا شهرداری خانه او را خراب کرده و هر شب جایی میخوابد (با این افتضاح پرشین بلاگ و نابهسامانی تلگرام).
بعد از کتاب موراکامی کتاب بعدی را که روی میزم در صف انتظار بود، برداشتم: مسخ ("The Metamorphosis") نوشته فرانتس کافکا، نویسنده آلمانی زبان. داستان کوتاهی است؛ آنقدر که میتوان سر یک جلسه امتحان آن را تمام کرد، اما پس لرزه های آن مدت ها ذهن خواننده را به خود مشغول میکند.
داستان، درباره کارمند بازاریاب سیاری است که به شهرستانها میرود و خانوادهای که او صادقانه برای رفاه آنها تلاش میکند: پدری ورشکسته، مادری بیمار و خواهری ۱۷ ساله که لباسهای قشنگ میپوشد. یک روز صبح شخصیت اصلی داستان (گریگور) بیدار میشود و به تدریح متوجه میشود که مسخ شده (به حشرهای غول پیکر و چندش آور تبدیل شده).
آنچه در ادامه داستان میبینیم تغییر یک باره رفتار خانواده او پس از این اتفاق است که به کار و تلاش برای زندگی بر میگردند اما نسبت به گریگور از عاطفه خالی میشوند. آدمهایی که تا دیروز طفیلی بودند و تمام حقوق گریگور را میبلعیدند حالا هر کدام سر کاری میروند و پول در میآورند اما گریگور را مزاحمی میبینند که یک اتاق خانه را اشغال کرده و سربار آنهاست. تا اینکه یک روز گریگورِ مسخ شده میمیرد و افراد خانواده برای اولین بار به گردش میروند و از زیبایی یک روز آفتابی لذت میبرند.
داستان مسخ در سال ۱۹۱۵ نوشته شده یعنی نزدیک به ۱۰۰ سال قبل. فارغ از شخصیت و زندگی خود نویسنده، کافکا، که بسیار نکته ها دارد، داستان کوتاه او که برخی آن را بهترین داستان به زبان آلمانی میدانند، حرف های زیادی برای گفتن دارد. به نظر من گریگور در ظاهر مسخ شده اما عواطف انسانی او هیچ تغییری نکرده، او همچنان در فکر خواهرش هست که او را به مدرسه موسیقی و کلاس ویالون بفرستد و مراقب است که جلوی چشم مادر و خواهرش آفتابی نشود تا ظاهر چندش آورش آنها را نترساند، مثلا به زیر کاناپه میخزد یا ۴ ساعت زمان صرف میکند که ملافهای بر روی خود بیندازد...
بر عکس، این خانواده گریگور هستند که مسخ شدهاند و تهی از عواطف انسانی. حتی مادر او به زودی فراموش میکند که گریگور فرزند اوست و برای درمانش هیچ اقدامی نمیکند، مثلا هیچ وقت پزشکی به بالین گریگور نمیآورند، یا به تدریج غذایی برایش تهیه نمیکنند، یا پس از مدتی دیگر اتاقش را تمیز نمیکنند، ...
برداشت دیگرم این است که کافکا زندگی مدرن و غرق شدن در کار را به چالش میکشد که به تدریج آدمها را از عاطفه تهی میکند. واقعیتی که در تهران هم زیاد میبینم.
https://beheshtedel.blogfa.com/1396/10
به آواز باد گوش بسپار
امروز خواندن کتاب موراکامی را تمام کردم.
کتاب معلق و ناتمامی بود درباره آدمهای معلق و ناتمام. رابطه هایی که ناگهان قطع می شوند. آدم هایی که ناگهان ناپدید می شوند و بعد زندگی بدون آنها به روال عادی خود ادامه می دهد، انگار که برگی از درختی افتاده باشد
آدمهایی که می میرند یا ناپدید می شوند و به زودی از خاطر می روند
نوعی بیوفایی در داستان جاری است و گم گشتگی. آدمهایی هستند که شاید درک عمیقی از زندگی داشته باشند امادر شتاب زندگی کم می شوند و به فراموشی روی می آورند در کنج میخانه ای تاریک.
داستان قرار نیست حاذبه زیادی داشته باشد . طولانی نیست و فصل هایش بسیار کوتاه و شتابزده هستند کاهی نصف صفحه.
روی هم رفته کتاب تلخ و غمناکی بود.
یک ساعت تا باران
داستان کوتاهی دارم به اسم یک ساعت تا باران که اولین داستانی است که نوشته ام. اگر اشتباه نکنم باید آن را اسفند سال 1376 نوشته باشم. داستان این گونه شروع می شود:
از بس باران نیامده تا تکه ابری در آسمان پیدا می شد همه مردم چترهایشان را بیرون می آوردند. عده ای بارانی می پوشیدند. حتی بعضی یقه ی بارانی شان را بالا می کشیدند ...
حالا شده حکایت این روزهای خشک و بی باران ما. دی ماه هم به نیمه رسید و برف که نبارید هیچ، جز چند قطره باران چیزی از سخاوت ابرها نصیب ما نشد. یادم هست نوجوان که بودم وقتی باران نمی بارید در مساجد بعد از نماز دعا می کردند که خداوند رحمتش را نازل کند، حتی گاهی نماز باران می خواندند. در تاریخ نماز باران امام رضا(ع) معروف است و در عصر معاصر نماز باران آیت الله خوانساری. نماز باران آدابی دارد:
... و نیز مستحب است این که نماز را بعد از گرفتن سه روز روزه بخوانند، یعنی امام امر کند مردم را که سه روز روزه بگیرند وآنگاه به صحرا روند برای نماز ... منبر را با خود به صحرا ببرند، مؤذنها همراه مردم باشند، پیران و کودکان و چهارپایان را هم با خود ببرند،
انگار یادمان رفته که خداست که باران را نازل می کند. این روزها نه کسی دعایی میخواند، نه نماز بارانی.
پی نوشت:
تلگرام که از کار افتاده، بدجوری احساس بی خبری از دوستانم می کنم. قبل تر آدم تلفن را بر می داشت و زنگ می زد و احوالی می پرسید. حالا این شبکه های مجازی بدجوری آدم را تنبل کرده اند. البته یک عده هم هستند که شماره ای از آنها نداری یا ارتباط تان در حد تلفن نیست ولی بالاخره آدم است دیگر. دلتنگ دوستانش می شود. از خدا سلامتی همه شما را خواهانم و بارش باران رحمت الهی بر سراپای شما.
**************************************************
پسا زلزله
چهارشنبه که از دانشگاه برگشتم هوس فیلم دیدن کرده بودم. روز شلوغی داشتم عصر در اوج آلودگی هوا رفته بودم مرکز شهر که برای آزمایشگاهم وسیله بخرم. دلار گران شده و اگر نمیرفتم ۱۰٪ همه چیز را گرانتر میکردند. حساب و کتاب ها و تست وسایل طول کشید طوری که به بچه ها خبر دادم جلسه حافظ خوانی را نیم ساعت دیرتر شروع میکنیم.
جلسه این هفته شلوغ تر از همیشه بود باید از تاثیر حرف های جشن یلدا باشد. من هم ترتیب غزل های خواجه را به هم زدم و برای این هفته غزل نابی انتخاب کردم
دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان کرد ...
به این بیت که رسیدیم:
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست
حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
حرف های دیگری زدیم خارج از چهارچوب آجرهای سرخ.
شب همسرم که از کار خانه و دانشگاه فارغ شد با هم صحبت کردیم چه فیلمی ببینیم. از میان فیلم هایی که در خانه داشتیم، قرار شد نفس ساخته نرگس آببار را ببینیم. به تماشای این فیلم خوش ساخت نشستیم. ساعت ۱۱:۲۷ دقیقه شب بود که زمین لرزید. بچه ها هر دو خواب بودند. چند لحظه گیج و منگ بودم. لباس هایم را پوشیدم. بچه ها را لای پتو پیچیدم و آمدیم توی کوچه. همه مردم ریخته بودند بیرون. یک عده سوار ماشین شان شدند و راه افتادند، به کجا؟ کسی نمی دانست.
زلزله این خوبی را داشت که همسایه طبقه بالا را بعد از مدت ها ببینم! مسوولان گفته بودند امشب را هشیار باشید و دست کم یکی از افراد خانه بیدار بماند. ما رفتیم توی ماشین. ماشین راکنار خیابان پارک کردیم. بچه ها را دوباره خواباندیم و تا نزدیک سپیده دم در ماشین ماندیم. این زلزله سیلی محکمی بود که برای چند لحظه از خواب بیدار شویم. از حکمت خداست که کسی خبر ندارد پیمانهاش کی و کجا پر می شود. مولا فرمود در کار دنیا چنان باش که گویی همیشه زنده خواهی ماند و در کار آخرت چنان که گویی فردا خواهی مرد. ما فقط قسمت اول فرمایش مولا را عمل میکنیم.
شب یلدا دو نفر از دوستان خوب سالهای کانادا که حالا ساکن کالیفرنیا هستند به خانه ما آمدند. فرصت خوبی بودکه دور هم استرس های شب گذشته را فراموش کنیم.
امروز هم که کریسمس بود و چهارم دی ماه و برگ دیگری از سالهای عمر من ورق خورد. صبح چهار تا از دانشجوها با کیک و شمع غافلگیرم کردند. ظهر، مومن، رفیق سابق واترآباد که سفر خاطره انگیز بر ساحل اقبانوس آرام، سال 2006، در همراهی او رخ داد به دانشگاه آمد و ساعتی با هم بودیم. از مایکروسافت به اوبر رفته و مدیر قسمتی از آنجا شده. ایده هایی داشت که جذاب بودند من اما هوش و حواسم به آسمان بود که بعد از مدت ها ابری شده و قطره ای از سخاوت ابرها روی زمین نشسته بود
کشت زار ما تهی ماند از سخاوت های ابر
حجم بی برگی به هامون می کشاند عمر را
حالا البته کمی دلم گرفته . نمیدانم چرا؟ هفته آخر ترم است و فشار چند برابر، من اما اصلا حوصله درس و بحث را ندارم. دلم خلوتی میخواهد و قدم زدنی که روزگار از من دریغ میکند.آمدهام به کافه پونک که بنویسم و بنوشم و بخوانم. این روزها کتابی از موراکامی را میخوانم به نام به آواز باد گوش بسپار که اولین رمان موراکامی است و هم سن من است. حکایت آدمهایی است که در شتاب روزها له شده اند. فرصتی باشد از او و کتابش بیشتر خواهم نوشت.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی ۱۳۹۶ساعت 13:6 تو